می نویسم تا تو بخوانی...و بدانی وقتی هستی حتی وقتی نیستی...می نویسم تا بخوانی تا بدانی تا بمانی...می نویسم حتی زمانیکه نمانی...پس تو بخوان و همیشه بدان...لحظه های عشقم.ترسم.غمم.شادیم.امیدم.یاسم...وحتی لحظه های دودلیم را... آنقدر برای تو بوده ام که دیگر منبرایم غریبه استمن، دوست داشتم ستاره ای بودم که در کنج دلت آشیانه دارد.گر چه می دانم ......ولی من به لبخند تو خوشمبه لبخند تو دلبندمو به لبخند تو امیدوار ...بی تو طوفان زده ی دشت جنونم صید افتاده به خونم تو چنان می گذری غافل از اندوه درونم بی من از کوچه گذر کردی و رفتی بی من از شهر سفر کردی و رفتی قطره ای اشک درخشید ز چشمان سیاهم تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهمتو ندیدی ...نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی تا در خانه ببستم دگر از پای نشستم گوییا زلزله آمد گوییا خانه فرو ریخت سر من بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صداییبر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نواییتو همه بود و نبودی تو همه شعر و سرودی چه گریزی ز بر من که ز کویت نگریزم کربمیرم ز غم دل با بی تو با کس ننشینممن و یک لحظه جدایی نتوانم نتوانم... گاهیوقتا دلم برای خودم تنگ میشه...
ما را در سایت گاهیوقتا دلم برای خودم تنگ میشه دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: پرنده مهاجر
بازدید: 209
تاريخ: جمعه
23 تير
1391 ساعت: 21:07