ولی افسوس....!!

خرید بک لینک
وقتی هوای خانه از مه و شبنم پر میشود، حضور لطیف دستهای تو را بر شانههای خستهام حس میکنم. چقدر این روزها گرگهای گرسنه از پشت پنجره اتاقم «او او» میکشند و من وقتی تو را کم دارم، همیشه بخاطر تنهاییهایم، خودم را در اتاق کوچک خاطراتم حبس می کنم تا گرگهای گرسنه مرا مثل برهای تنها ندرند.دوست داشتم میآمدی و دست مرا میگرفتی آنوقت با افتخار میان گله گرگها میرفتم و میگفتم...نه... نه... اشتباه میکنم آن وقت دیگر گرگی نمیماند. تو که بیایی همه جا پر از نور و روشنی میشود. تو که بیایی میتوانی زخمهای قلبم را پانسمان کنی. تو که بیایی از روزهای دوریت و از دردهایی که کشیدم برایت میگویم. از یک رفیق نیمه راه که با بیرحمی از پشت به من خنجر زد و پشت سرم خندید.اکنون هم اگر زندهام بخاطر انتظار آمدن توست؛ وگرنه مدتهاست که کار من در این جهان خاکستری به پایان رسیده است. بیا و بنشین کنارم تا با تو آرام سخن بگویم... بیا و پارههای دلم را از زمین سرد بردار. بیا تا به احترام تو همه ذرات وجودم به پا خیزد... ولی افسوس...!!ولی افسوس که توهرگز نمیای هرگز..... گاهیوقتا دلم برای خودم تنگ میشه...

ما را در سایت گاهیوقتا دلم برای خودم تنگ میشه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: پرنده مهاجر بازدید: 199 تاريخ: جمعه 23 تير 1391 ساعت: 21:07

صفحه بندی