خرید بک لینک

درباره سایت

گاهیوقتا دلم برای خودم تنگ میشه

گاهــــــی دلم برای خودم تنگ میشود گاهـــی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود گاهــــــــــی دلم برای پاکیهای کودکانه ی قلبم میگیرد گاهی دلم از رهگذرانی که در این مسیـر بی انتها آمدند و رفتند ، خسته میشود گاهـــــــی دلم از راهزنانی که ناغافل دلم را میشکنند میگیرد گاهــــــــی آرزو میکنم ای کاش دلــــــی نبود تا تنگ شود , تا خسته شود , تا بشکند. پرنده مهاجر http://mantolove1385.blogsky.com

امکانات وب

وقتی هوای خانه از مه و شبنم پر میشود، حضور لطیف دستهای تو را بر شانههای خستهام حس میکنم. چقدر این روزها گرگهای گرسنه از پشت پنجره اتاقم «او او» میکشند و من وقتی تو را کم دارم، همیشه بخاطر تنهاییهایم، خودم را در اتاق کوچک خاطراتم حبس می کنم تا گرگهای گرسنه مرا مثل برهای تنها ندرند.دوست داشتم میآمدی و دست مرا میگرفتی آنوقت با افتخار میان گله گرگها میرفتم و میگفتم...نه... نه... اشتباه میکنم آن وقت دیگر گرگی نمیماند. تو که بیایی همه جا پر از نور و روشنی میشود. تو که بیایی میتوانی زخمهای قلبم را پانسمان کنی. تو که بیایی از روزهای دوریت و از دردهایی که کشیدم برایت میگویم. از یک رفیق نیمه راه که با بیرحمی از پشت به من خنجر زد و پشت سرم خندید.اکنون هم اگر زندهام بخاطر انتظار آمدن توست؛ وگرنه مدتهاست که کار من در این جهان خاکستری به پایان رسیده است. بیا و بنشین کنارم تا با تو آرام سخن بگویم... بیا و پارههای دلم را از زمین سرد بردار. بیا تا به احترام تو همه ذرات وجودم به پا خیزد... ولی افسوس...!!ولی افسوس که توهرگز نمیای هرگز.....

برچسب: نویسنده: پرنده مهاجر تاريخ: جمعه 23 تير 1391 ساعت: 21:07

صفحه بندی