خرید بک لینک

درباره سایت

گاهیوقتا دلم برای خودم تنگ میشه

گاهــــــی دلم برای خودم تنگ میشود گاهـــی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود گاهــــــــــی دلم برای پاکیهای کودکانه ی قلبم میگیرد گاهی دلم از رهگذرانی که در این مسیـر بی انتها آمدند و رفتند ، خسته میشود گاهـــــــی دلم از راهزنانی که ناغافل دلم را میشکنند میگیرد گاهــــــــی آرزو میکنم ای کاش دلــــــی نبود تا تنگ شود , تا خسته شود , تا بشکند. پرنده مهاجر http://mantolove1385.blogsky.com

امکانات وب

همه چیز بارها تمام شد،
و باز آغاز شد
همچو آفتاب
اما این بار غروب مرا هیچ نفهمید
تنها بر من تاخت ...

آفتابی در این آسمان بود،
با من هست
اما برای ...

اما
ای خورشید
خوب می دانی که
لحظه لحظه بر من تابیدی و می تابی
می دانی در سایه ات
لحظه لحظه غرق بودم

آن غرق شدن ها اگر از قلبم نبود
تو از چشمانم می خواندی!

می دانم که خوب می دانی ...

 

چقدر حرف دارم من. دلم می خواهد فریاد بزنم.
حالا هی شب می شود.
شب می شود و من در مسیر این باد نشسته ام که کاغذهایم را پریشان می کند

و موهایم را پریشان می کند و اشکهایم را بر گونه می خشکاند.



بگو ببینم اصلآ چیزی یادت می آید؟ به یاد داری؟یاد داری؟

چقدر حرف دارم من

دلم می خواهد بپرسم چقدر طول کشید تا مرا رساندی به اینجا که الان ایستاده ام؟

به گمانم تو یک مژه بر هم زدی و یک جمله نوشتی و آسمان بارید بر سرمن.

آسمان بارید ودنیای من متروک شد. گم شد. فراموش شد

حالا هی روزمی شود. وهی شب می شود.


تا کاغذهای پریشان را نگاه کنم و دست در موهایم بکشم و آرزو کنم که کاش اشکی داشتم.


چقدر حرف. . . . ......

دلم می خواهد بپرسم تا این تاریکی که مرا به آن راندی چند دست فاصله بود؟

چند مشت؟ چند پنجه؟

به گمانم سرت را برگرداندی و پشت به ماه کردی و دوزخ شد بهشت من

بهشت من دوزخ شد و شعله سرکشید. سوخت.سوزاند

حالا هی تاریک می شود. روز تاریک می شود.

روز برفی متروک و گم شدهُ من تاریک و فراموش می شود

.حرف............دلم می خواهد بپرسم...........نه.....نمی پرسم....

برچسب: نویسنده: پرنده مهاجر تاريخ: جمعه 23 تير 1391 ساعت: 21:07

صفحه بندی