
چیزی نگو!
بگذار سکوت هم در سکوت خود بمیرد!
بگذار سکوت هم عاقبت از سکوت خود به ناله درآید!
چیزی نگو!
بگذار زمان خود بگوید
چشم انتظار
همچنان در کنار جاده نشسته ام
با یک دسته گل پژمرده چشم هایم را به پیچ جاده دوخته ام
چند روز منتظر بودم تا روز موعود فرا رسید
امروز صدای قدم هایت را می شنوم
دستم گرمی نفست را احساس می کند
در دل خدا خدا می کنم که بیایی
اما اگر آمدی دسته گلم را از من بگیر
همه یادگاری را روی اشیائی می نویسند
اما من یادگاری را روی قلبم نوشتم
و روی چشمانم تاریخ زدم.
ما را در سایت گاهیوقتا دلم برای خودم تنگ میشه دنبال میکنید
برچسب: چیزی نگو!, نویسنده: پرنده مهاجر بازدید: 217