
یادت هست روزی را که من با کوله باری از حقیقت آمدم سویت
به من گفتی دلت از دردهای کهنه لبریز است
و من گشتم پرستار دل تنگت
و یادت هست چندی بعد می گفتی
تو را دیگر نمی خواهم
تو هرگز اشکهایم را نمی دیدی
به قلب ساده و بی کینه و پاکم چه بی رحمانه خندیدی
برو با هرکه می خواهی،بخوان با هرکه می مانی
ولی نفرین من روزی تو را چون قاصدک بر باد خواهد داد
تو را هرگز نمی بخشم...ما را در سایت گاهیوقتا دلم برای خودم تنگ میشه دنبال میکنید
برچسب: یادت هست, نویسنده: پرنده مهاجر بازدید: 209